پویش مهدوی

نیمه ی شعبان برای ما، من و بچه های فامیل پدریم، یه روز فوق العاده دلچسب بود

یه جشن سراسری تو روستای پدری برگزار میشد در بزرگترین مجتمع دینی روستا

شب میلاد برای ما سرشار بود از هیجان جشن و دویدن و بازی کردن و پیچیدن تو دست و پای بزرگترهایی که بانی و دست اندر کار جشن بودن

راستش چیزی از احیای این شب، به معنای شب زنده داری با قرائت ادعیه و قرآن و نماز خوندن، تو ذهنم نمونده

چیزی که قوت در خاطرم باقیه آذین بندی و تزئین اون مکانه که شب تا صبح انجام میشد

و ما انقدر بازیگوش بودیم که تو فاز احیا و... نبودیم! 

خوراکمون همچین فرصت هایی بود که تعداد زیادی از بچه های فامیل یه جا جمع میشدن و بهترین فرصت ها برای آتیش سوزوندن و دویدن و بازی کردن فراهم میشد، تو یه فضای وسیع، بدون غرغر شنیدن از بقیه و یا نگرانی والدین

  • میم مهاجر
  • دوشنبه ۹ فروردين ۰۰

ببخشید شما؟!

تا حالا شده تو آینه زل بزنید به خودتون و سعی کنید خودتون رو تعریف کنید؟ 

اتفاق افتاده جایی که قراره خودتون رو معرفی کنید دست و پاتون رو گم کنید و تو اولویت بندی ویژگی هایی که قراره از خودتون ارائه بدید سردرگم بشید؟

پیش اومده که هویت تون به چالش کشیده بشه؟!

 

ما در شبانه روز زندگی معمولی به طور مداوم با این سؤال مواجهیم 

  «شما چه کسی هستید؟» 

به این سؤال چطوری پاسخ میدید؟ با ارائه ی چه ویژگی های از خودتون؟! 

دانش آموز، دانشجو، معلم، دکتر، مهندس، سرباز، هنرمند، ورزشکار و... /پدر، مادر یا فرزند فلان شخص؟ /متفکر، تحلیلگر، منتقد و... /اصلاح طلب، اصولگرا، اعتدالی،انقلابی و...؟ /عاشق، مهربان،لجباز،خشمگین و...؟/شاخ، سلطان، حاجی و...؟ /قد بلند،تپل، لاغر،چشم رنگی و...؟

 

این سؤال گاهی از سمت دیگران مطرح میشه

از پرسش ساده از اسم و فامیل مون گرفته تا پر کردن فرم تو مراکز مختلف تا تبادل اطلاعات برای آشنایی با افراد جدید و...

و در حیطه شخصی از تماشای خودمون توی آینه تا بازخوانی ابعاد مختلف هویتمون در موقعیت هایی مثل انتخاب رشته، انتخاب شغل، ازدواج و... 

  • میم مهاجر
  • جمعه ۶ فروردين ۰۰

تو مراد من، تو نجات من...

تو مراد من، تو نجات من، به حیات من، به ممات من

چه زیان کنی ؟ چه ضرر بری ؟ چو برآوری، چو عطا کنی

تو شهِ سریر ولایتی، تو مَهِ منیر هدایتی

چه شود گهی به عنایتی، نظری به سوی گدا کنی؟

 

شاعر:سید هاشم وفایی

 

بشنوید این مدح زیبا رو 

 

 

روزتون خیلی مبارک باشه آقایون

خوش به سعادتتون که مفتخرید به یمن ولادت مولا تو این روز گرامی داشته بشید و تبریک بشنوید

 

+از نعمات این دنیا، اگر بنا باشه فقط شکر ولایت شما رو به جا بیاریم، باز هم عاجزیم... امدادش با خودتون آقای امیرالمؤمنین

  • میم مهاجر
  • پنجشنبه ۷ اسفند ۹۹

پناهم

 

زیر بارون حرم حضرت احمد ابن موسی (علیه السلام) همه رو دعا کردم

التماس دعای فراوان... 

  • میم مهاجر
  • پنجشنبه ۳۰ بهمن ۹۹

مدیریت روان رنجور (٣)

بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم١

 

در ادامه ی این دو مطلب :

مدیریت روان رنجور ١

مدیریت روان رنجور ٢

 

در پست قبل یه سؤال مطرح شد : حالا که بلا  و رنج سازنده است آیا انسان باید خودش دنبال بلا بره؟!

 

پاسخ این سؤال یه مقدمه ای داره و اون نوع مواجهه ی انسان با رنج و بلاست

 آدمی در رویارویی با رنج های زندگیش چند نوع کنش و واکنش داره

بله! میشه در نسبت انسان با رنج کنش هم در نظر گرفت و نه صرفا واکنش!

  • میم مهاجر
  • يكشنبه ۲۶ بهمن ۹۹

مدیریت روان رنجور (٢)

در ادامه ی این مطلب

مقام عیش میسر نمی شود بی رنج

بله به حکم بلا بسته اند عهد الست١

 

من در چه وضعیتی بودم؟ 

آدمی که می دونست حضور رنج در زندگی کاملا طبیعیه و اصلا لازمه ی تبلور نفس انسان اینه که سختی بکشه

خب این حد از آگاهی در مقابله با رنج های خیلی کوچکی مثل بیماری های مقطعی من رو یاری می کرد و کمک می کرد که کمتر آه و ناله کنم و البته بابت این رفتار هم طلبکار میشدم و انتظار داشتم بلافاصله خدا یه جوری جبرانش کنه! 

 بعد از گذر از هر چیزی که رنج می دونستمش احساس می کردم انقدرها که باید خوب عمل نکردم، اگه رنج و بلا پتانسیل سکوی پرش بودن رو داره پس من چرا اوج نگرفتم؟!

 

  • میم مهاجر
  • چهارشنبه ۱۵ بهمن ۹۹

مدیریت روان رنجور (١)

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست؟*

این روزهای آغاز جوانی ماجرای من و رنج کمی جدی تر از همیشه جریان داره این قضیه برای من خیلی پر رنگ تر و مهم تر شده، چرا که این احساس در من تشدید میشه که سیبل بلا شدم و خدای مهربان چپ و راست ما رو مورد تفقد خودش قرار میده! (این تیکه نیست ها؛ یه تعبیر کاملا جدیه)  

از جوانب امر و با نیم نگاهی به زندگی سایر آدم ها اینطور بر میاد که این قصه سر دراز داره و تا لب مرگ هم بیخ گلوی ما رو چسبیده و ول کن ماجرا نیست پس قطعا باید دنبال یه راه چاره ی جدی بود وگرنه که تا پایان عمر ما دوتا سرشاخیم و ممکنه هیچ وقت هم به همزیستی نرسیم

پس جنگ اول به از صلح آخر (بخونید تسلیم آخر! ) 

  • میم مهاجر
  • دوشنبه ۱۳ بهمن ۹۹

اسطوره ی نامیرا

من عاجزم از وصف شما

ناتوانم از اینکه شما را روایت کنم

می گفت آدم ها را تا قبل از مرگشان نمی شود قضاوت کرد، نمی توان برایند دقیقی از حیاتشان داشت، باید زندگی نامه هاشان را بعد از مرگشان خواند

به گمانم ندیده بود چون شمایی را که حتی پس از مرگ جسمتان در دایره ی شناخت و معرفت ما نمی گنجید. 

می دانید آقای قاسم من فکر می کنم آنها که روحشان روان است و جاری، در این دنیا آنطور که شایسته است شناخته نمی شوند... 

چطور می شود چون شمایی را شناخت که حتی در حیات دنیوی تان جسمتان یک جا بوده و روحتان هزار جایی که محتاج حضورتان بوده

چطور می شود دست یافت به معرفت آن که روحش همیشه در حال عروج است؟!

عجز ما هم تماشاییست... 

  • میم مهاجر
  • شنبه ۱۳ دی ۹۹

مسابقه بهترین خاطره و نقل قول از پیاده‌روی اربعین حسینی

کمی عقب تر‌_چیزی به قاعده ی 40 روز_حوالی تاسوعا 1438

کنار مزار شهدای شلمچه بودم

سفر راهیان نور بود، با جمعی از هم پایه ای های شهرستانمان

همان راهیان نوری که از طریق مدرسه ها، دانش آموزان را اعزام می کنند

دین و مذهب برایم جدی تر از هر زمانی شده بود و حس و حال با صفای نوجوانی هم مزید بر علت بود که اتصالات قوی تر باشند و درگیر دو دوتا چارتا کردن های دنیایی نباشم و راحت تر طلب کنم

چشم دوخته بودم به مزار شهدا

ذهنم غوغا بود که چه چیزی را طلب کنم، دچار تشویش بودم حتی!

می ترسیدم که این فرصت از دستم برود و آنقدری که ظرفیت هست نخواسته باشم

چقدرش ارادی بود را نمی دانم اما از ذهنم گذشت کربلا، اربعین، پای پیاده...

  • میم مهاجر
  • پنجشنبه ۱۷ مهر ۹۹

عقلی که حجاب می شود...

در خلال بحث هایمان، یا بهتر بگویم مشورت گرفتن های من از او،  «الف» همیشه مرا به باریکه ی نوری متوجه میکرد که از پنجره ی امید می تابید

علی الظاهر قبول داشتم هر آنچه که میگفت را

یعنی هیچ دلیلی بر رد کرن توصیه هایش نداشتم

در نظر پذیرفته بودم و در عمل... 

 «الف» می گفت باید توکل کنی، باشد هرچقدر که می توانی تلاش کن، تدبیر داشته باش، از امکانات موجود استفاده کن اما بالاخره یک جایی کم می آوری، آنجا را توکل کن، از او بخواه که کم تو را زیاد کند، نا کرده هایت را جبران کند...

 

من حرف هایش را قبول داشتم الا آنجا که باید جبران کم کاری هایم را به او می سپردم

اصلا چرا خدا باید کم کاری مرا جبران می کرد؟ من خودم باید تمام تلاشم را به کار می گرفتم تا  کامل باشم، پر رو بازی می دانستم من کم بگذارم و او جبران کند

  • میم مهاجر
  • جمعه ۴ مهر ۹۹
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم