میخواهم ماجرا را از وسط تعریف کنم، از جایی که در میانهی یک بحث پرشور دانشجویی یک آن در درون خودم متوقف شدم و فکرم رفت سمت چیزهایی که تا به حال اینطور برایم صورتبندی نشده بود.
در یک فضای مجازی مشغول بحثوگفتگو بودیم و امیدوار بودیم بشود به دور از تشنج و هیجان، در آرامش به تفاهم رسید، نشد و در نتیجه دوقطبیهای مزخرف یادگار ز.ز.آ خیلی زود فضا مشتنج شد و عدهای شروع کردند به برچسب زدن و فحشکاری!
جالب این بود که برچسبهایی میزدند که رسما هیچ درکی از آن نداشتند، مثلا یکی وسط بحث برگشت به یکی از پسرهای بسیج گفت «اصلاحطلب»، همهجوره فحش بود برایش، طرف هم هیچ نمیفهمید چه میگوید!
(در دانشگاههای علوم پزشکی، مخصوصا بین بچههای سه رشته پزشکی، دندان و دارو مشکل شایعی هست که افراد با اقل سواد سیاسی و علوم انسانی، گمان میکنند به صرف قبولی در این رشتهها و گذر از کنکور، فهم بینقصی از سایر علوم دارند و راستش را بخواهید یک جاهایی اصلا متوجه نیستند دنیای علوم انسانی خیلی پیچیدهتر از دنیای علوم تجربی و زیستی است و سواد و آگاهی خودش را میطلبد، بگذریم! )
وسط آن بحث متشنج یکی آمد و طی یک خطاب کلی قشر انقلابی را مخاطب گرفت و پرسید این حکومت آرمانی که از آن حرف میزنید و دفاع میکنید کجاست که تناسبی با واقعیت ندارد؟ کی میرسد؟ چطور میرسد؟ چرا اعتراض نمیکنید؟ راه پیش روی شما چیست که انقدر سنگش را به سینه میزنید؟
این را یک نفر با ادبیات پرخشم اما به دور از توهین نوشته بود، گفتم که قبل از ورود او گفتگو خیلی زود به دوقطبی کشیده شده بود و رسما فضا پر از طعنه و کنایه و فحش و تهدید بود، او اما صرفا خشمگین، بدون فحشکاری، حرفش را نوشته بود. ادبیاتش طوری بود که متوجه میشدی از وضعیت خسته است و واقعا میخواهد حرف تو را بفهمد که بداند علیهش هستی یا نه؟ انگار میخواست برای خودش اتمام حجت کند و این همان نقطه عطف وسط ماجرا بود. میخواهم ماجرا را از اینجا تعریف کنم، سؤالهای او همان بود که من دوست داشتم کسی بپرسد و در موردش حرف بزنیم.
راستش پیامش را که خواندم یک لحظه حس کردم چقدر ممکن است شخصیتش جذاب باشد، گونهی مطلوب و آرمانی انقلاب بود و خودش خبر نداشت!
از پیامش برمیآمد که دوست دارد کاری بکند، منفعل نیست، شور جوانی مثبتی داشت و باور به اثرگذاری و شهامت مطرح کردن نظرش مشهود بود. فکر میکرد این روحیه و حالتش چیزی است که من بسیجی یا نظام از آن واهمه دارد و میترسد، نمیدانست ما عمریست دنبال پرورش همین ویژگیهاییم، در خودمان و دیگران!
در نگاه اول شاید پیامش یک تقابل به نظر میرسید چون ما را در جایگاه متهم نشانده بود و طلبکارانه سؤال پرسیده بود، فکر نکرده بود من و او در جامعه، فرق چندانی نداریم و بسیاری از کارهایی که از ما انتظار دارد، میتواند نقش و وظیفه خودش هم باشد. چیزی این همسانی را در ذهنش بههم ریخته بود. چیزی که ذهنم را مشغول کرد چرایی تبدیل این همسویی و همراهی واقعی به تقابل و رویارویی بود. من طی این روزها به این مسئله زیاد فکر کردم اما قبل از اینکه یافتههای خودم را بنویسم مطلب اول را همینجا تمام میکنم تا شما هم اگر اینجا را میخوانید به آن فکر کنید. اگر به چیزی رسیدید لطف میکنید بنویسید تا با هم احتمالات موجود را بررسی کنیم.
ادامه دارد اگر خدا بخواهد...